سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
خاطرات بد خوبم
آیا آزاده‏اى نیست که این خرده طعام مانده در کام دنیا را بیفکند و براى آنان که در خورش هستند نهد ؟ . جانهاى شما را بهایى نیست جز بهشت جاودان پس مفروشیدش جز بدان . [نهج البلاغه]
 
   1   2   3   4   5   >>   >

سه شنبه 14 تیر 90 , ساعت 9:5 عصر

به نام خدا


سلام


ممد نبودی ببینی بعد از اینکه شهر آزاد شد عده ای دنیا را به دین فروختند


ممد نبودی ببینی وصیتت که مهم ترینش حجاب بود فراموش شد


ممد نبودی ببینی بعضی ها مثل دوران شاه عمل کردند


ممد نبودی ببینی اینهمه فساد را گرانی را بحران را


ممدها رفتید و اما اخلاق جوانمردانه ی خود را به فرزادها دادید


ممد قصه ی تو و قصه ی فرزاد تکراری نیست


ممد چگونه داستان های سرند و پیتی و بی خانمان و هاکربرفیل خش


برداشته اما داستان شما تکراری میشود؟!


ممد مرا و ما را ببخش به خاطر زیر پا گذاشتن خون شما چگونه


جواب خون شما را بدهیم من حتی در مواقعی که


چادر ندارم تمام حجاب خود را حفظ کرده ام ای دختران


خون ممدها و چشمان فرزاد را نادیده مگیرند


دخترانی که میگویید ما تیپ خود را میزنیم ما چه گناهی کرده ایم مردان


نگاه نکنند گیرم که این فلسفه درست است چرا باید فرزاد تاوان اشتباه


شما را بدهد چرا چشم فرزاد در راه خطاهای شما برود من گناه کار


عالم اما گناهی نکنیم که دودش چشم فرزادها را کور کند حقیقت 


چشم فرزاد باید به جای پترس افسانه ای  در کتاب ها جا بگیرد


چرا ما فارسیان را پاس نمیداریم فرزاد دست رستم فردوسی را هم بسته است


فرزاد از خانی بالامیرود که رستم ناتوان است فرزاد حقیقت


قشری است که همیشه در طول تاریخ پاسخگوی مشکلات و بد بختی های


جامعه بوده است اما این قشر همیشه به خاطر خدا پرستی


 اینکه همیشه دین داران مورد حتک حرمت قرار میگیرند مظلوم واقع شده است


چرا ما فرزاد ها را نمیبینیم و همیه شنیمه ی خالی لیوان را که نزدیک لبه پر


است میبینیم  نکته:همیشه میگن یه سوزن به خودت بزن بعد یه


جوال دوز به دیگران یعنی میشه حاضری سر درد یا چشم درد بگیری که فرزاد کور شه 


به همین راحتی بشنوی چشمش تخلیه شده ؟!به چه قیمتی و برای کی و برای چی؟!


مطمئنا برای اون دختری که دوست پسر داشته نبوده واسه فریاد هل من ناصره بوده 


که من حتی نمیتونم درست تایپش کنم  چه اینکه بتونم ایمان و درک فرزاد رو بفهمم


فرزاد چشمشو در راه دینش داده و به خاطر اعتقاداتش خدایا خودت یه نگاه خیلی خیلی


از اون نگاه ویژه ها که به بنده های مخصوصت میکنی به فرزاد بکن من که کاری نمیتونم


 برای تشکر براش بکنم


شنبه 13 آذر 89 , ساعت 3:18 عصر

به نام خدا


سالها پیش بود شای ده سال شاید بیشتر روز  بعد عروسی طوری که یادمه به هر حال شوهر یکی از خانومایی که تازه باهاش فامیل شده بودیم درست یام نمیاد گفت کجای مشهد رو دیوار کردن که حضرت خامنه ای یه وقت ترور نشه منم جوابشو دادم من نمیگم زیاد آدم با ایمانی هستم ولی اکثریت آدمای با ایمان رودوست دارن حرفای نامربوطی زد که جوابشو منطقی دادم بعد شروع کرد به توهین د رمورد شیخا یه چند تا شیخ نام برد که یا بدن یا خیلی پول دار منم   گفتم ببینین همه قشری همه جور آدم داریم نمیشه همرو به یه چوب برونی خلاصشو بگم حرف بالا گرفت یکیشون نتونست جواب منطقی به حرفای من بده صحبت از شهیدا شد میگفتن شهیدا رو گول زدن برن جبهه گفتن اگه شما برین ده نفر بقیه ی خانواده در رفاهن من گفتم نمیشه دایی من شهید شد ول یاون دایی های دیگم سر مال و منال هم رو تکه تکه میکنن تازه بابابزرگم خان بود مشکل مادی نداشت پسر پرستم بود داییم یهخونه ی بزرگ تو دهمون داشت که به نامش بود با دارائی های دیگه غیر از باقی فامیلمون که شهید شدن و باباهاشون و خانوادشون وضعشون خوب بود تازه یکیشون زنشوگذاشت تو عقد و رفت شهید شد من قبول ندارم این حرفارو این مصادیق فقط در مورد فامیل منه بقیرو خدا داند بعدشم میگن تو قیامت هرکسی جونشو ور میداره و خودش این دنیام آدمایی که خودشون رو دوست دارن فقط خودشون رو میخوان یعنی اینهمه رفتن همه نادون بودن اون میگفت منمیگفتم کم آوره بودن حرف منطق که جواب براش نیست آخر کم آورد همشون ریختن سرمانگار لونه ی زنبور رو شورونده باشم هرکسی یه چیزی میگفت یه خانومی گفت تو جون نادونی ههههههههه به نظر شما حرفام جوییه که نادونی ازش بباره منطقی حرف نمیزنم


خلاصه داداشمورداشت منو برد منم سکوت کردم چون من نمیتونم دنیا رو تغییر بدم من نمیتونم به کسایی که گوششون کره تو گوششون اذان بخونم  


جمعه 9 مهر 89 , ساعت 6:26 عصر

سلام


یکی از آشناهام دوست دختر گرفته از طریق اینترنت حالا چجور آشنا شدن من نمیدونم فکر میکنم دختره تو یه سایت دوست یابی معرفی کرده خودشو با هم دوستن حالا عکس دختررو بهم نشون داد ببخشید اینو میگم ولی مشکلی که داشت دماقش بزرگ بود میگفت هرکاری تو اینترنت دارم میگم برام انجام میده افتاده به دست و پام گفتم چرا خوارش میکنی عکسشو زوم کرده رو دماقش میگه به نظرت این با این قیافش به من میخوره ؟! من باید ازش خوشم بیاد شاید گفتم برام شارژ بفرسته  شکمم داشت پاره میشد من گذشتم گذشته ولی حالا با هیچکس دوست نیستم و چون شرایط ازدواجم ندارم هیچی به هیچیم ولی برام دیگه مهم نیست به دختره رحمم اومد ولی وقتی شنیدم خواستگاری پسر خالشو رد کرده و با این دوسته آروم شدم دختر نازه و پسر نیاز حالا برعکس شه بشه پسر ناز و دختر نیاز این درسته با عقل و احساسات دختر جور در میاد؟!حالم داره بهم میخوره من که همچین تجربه ای رو تجربه نکردم که بیفتم به دست و پای کسی که تورو خدا منو خواسته باش هیچ وقت  بعض گلوم نمیترکه گریم نمیگیره آروم شم دلمم اتیشه اون وقت پسر خواهرم حارتو پورت میکنه که پسرا بدبخت تر از دختران پسرا دو ارث میبرن خواستنی ترن آزاد ترن  و...ولی خانوما خیلی هاشون باید........


دلم خونه میخوام با خدا حرف بزنم میبینم خدایی که مامان بابام پسر میخواستن منو دختر کرد اینم روزگارم چی بهش بگم کم حرف بزنم بهتره تا حرف بیهوده


پس سخن کوتاه باید یا خموش  


چهارشنبه 3 شهریور 89 , ساعت 12:42 عصر

به نام خدا


سلام


خدایا من نمیدونم چی میخوام بنویسم  و نمیدونم که ازت چیزی بخوام یا نه من بنده ی  جالبی نیستم 


کار خوبی ندارم که تو ترازوی اعمالم سنگینی کنه خدایا بد جوری تحت فشارم خودت که بهتر میدونی


چی میخوام بگم و نمیگم


 خدایا جرات نوشتن ندارم شاید کسی بخونه ولی تو خودت از پیدا و پنهان خبر داری


نمیدونم چرا جوابمو نمیدی نمیدونم چرا اون بلاها سرم اومد و چرا انقدر باید رنج بکشم من اصلا هیچی نمیدونم خدایا خودت بهتر میدونی که من پیش رمال نمیرم وگرنه سر کوچمونه من اعتقادی به این چیزا ندارم


یک روز بابام نامه ای که برای امام رضا نوشته بودم رو دید و گفت خدا شفات بده ایا واقعا باید شفام بدی؟!!


آیا من دیونم که برای تو و ائمه نامه مینویسم؟!


پس اونائی که میرن پیش دعا نویس و فال و گو چین؟! توسل دیونگیه؟! خوب من دیونه


 ولی مردم برای حل مشکلشون میان و آدرس دعانویسمونو  بعضی موقها از ما میپرسن خدایا دلتنگم خستم تنهام کسی نیست که عمق درد منو بفهمه گاهی اوقات حتی دوست ندارم از خونه بیرون برم خودت که میدونی اونقدر فشار بالام اومد بود که ازت خواستم منو ببخشی و ببری بهشت خواستم شب که میخوابم صبح بیدار نشم از ته دل خواستم


ولی بیدار شدم همه سر قبر مرده ها میرن براشون فاتحه میخونن همه به عذای مرده ها میشینن ولی من مدتهاست که روح و روانم مرده من محکوم به زندگی کردنم من زندم ولی زندگی نمیکنم خدایا شاید همش تقصیر من باشه ولی پس خدایی تو کجا رفته خدایا میدونم که جز تو از هیچ کس دیگه ای کاری برنمیاد خدایا ناامیدم نکن خدایااااااااا


جمعه 22 مرداد 89 , ساعت 9:20 عصر

 


به نام خدا


سلام


یه مشکلی برام پیش اومده بود دکتر گفت روزه نگیرم فکر نکنم توضیح مشکلاتم توی وبلاگ کار جالبی باشه به هر حال رفتیم بیرون برای مهمونامون پشمک و زولبیا بگیریم دوست داشتم بستنی قیفی بخرم ولی نمیمردم که اگه نخورم میمردم و اما روی سخنم با کسانیه که روزه نمیگیرن بی هیچ دلیلی


من اصلا بهت نمیگم روزه بگیر نمیگم نماز بخون میخوای برای خودت اینکارارو بکن میخوای نکن ولی آخه چه دلیلی داره که بیای مثلا تو خیابون ساندویچ گاز بزنی یا آبمیوه یا ...بخوری حتما میگی به خودم مربوطه شاید ولی تو ملاء عام توی دید انظار اینکارو نکن فقط یک ماهه تو سال توضیح نمیدم عواقب اخروی و زیان هاشو چون خودت بهتر میدونی فقط به احترام مردمی که باهاشون توی یک کشور زندگی میکنی یک ماه صبر کن بعد هرچی دلت میخواد تو خیابون بخور کار سختیه چیزی که گفتم  


   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ